۱۳۹۰ اسفند ۲۶, جمعه

آزادی ( شعر کوتاه )

زندگی توی قفس
برای ورد به فیس بوک دست نوشته های شاهو نعمتی کلیک کنید
بیهودگی نفس
شهوت بوسه ای نئشه آور
تعفن مرگی وارونه زنده شدنی دوباره
احساس غربتی دیوانه وار در ممنوعیت ستاره ها
و درد را معنی کردن
 
به تکراری هزار باره
پلکهایم مرا گم کرده اند
و باز چشمانم به هر سو دنبال تو می گردند
***
آسمان زجه می زند , زمین می لرزد
و من در راه مانده ام
دریا می خوروشد , جنگل قیام کرده
و من خسته و نومید تو را می جویم
کوه فوران کرده , دشت به پا خواسته
و رگهای مغزم مصلوب انتظاری کهکشانی
تا من نام تو را یاد گرفتم
***
هنگامی که انسان بودن جرمی است بزرگ
و انسانیت واژه ایست بیگانه
هنگامی که تو را در تابوت می خواهند و بر صلیب
بند بند وجودم نام تو را نعره می زند
آزادی

۱۳۹۰ اسفند ۲۵, پنجشنبه

زیبایی و چند گفتار


برای ورود به صفحه شاهو نعمتی کلیک کنید
زیبایی چیست؟ چرا یک شی زیباست؟ چرا ما زیبایی را دوست داریم؟ آیا می توان برای زیبایی معیاری در نظر گرفت؟ آیا همیشه زیبا زیبا باقی خواهد ماند؟
وسوالات فراوان دیگری که پاسخ دادن به آنها کار آسانی نیست. همه ی ما جذب و شیفته ی زیبایی می شویم ولی کمتر از علت آن می پرسیم.
   
وحشیان زیبایی را در لب کلفت و خالکوبی سبز می دانند. یونانیان آن را در جوانان یا در تقارن و آرامش پیکرهای تراشیده و رومیان آن را در نظم و شکوه و قدرت می جستند. رنسانس آن را در رنگ می جست. روح عصر ما آن را در موسیقی و رقص می جوید. انسان در زمانها و مکانهای مختلف از نوعی زیبایی بر انگیخته می شود و عمر خود را در جستن آن به کار می برد.
جالب اینجاست که زیبایی صفتی است که دارنده آن جدا از خوبی و بدی هایش خوشایند می گردد. و در انسان کشش و علاقه ای جدا از سود و فایده بر می انگیزد و عقل و عشق از هم جدا می شود و عقل به صورت کودک ناتوانی در می آید و انسان تشنه ی زیبایی می شود. بدون توجه به داشتن سایر شرایط و جنبه های دیگر زیبایی دلنوازترین آهنگهاست که می تواند دل و روح انسان را آرامش دهد و مثل پرنده ای آزاد و رها به رقص در آسمانها در آورد و عشق را در انسان شعله ور می کند.
افلاطون که همه ی هم و غمش اخلاق بود زیبایی را در مرحله عالیش با خیر و نیکی یکی می دانست. وارسطو عقیده داشت زیبایی همان هماهنگی و تناسب و نظم آلی اجزا در کل شئ است.
نمی توان گفت که تنها انسان قدرت درک زیبایی را دارد. جانوران دیگر نیز از زیبای لذت می برند بعضی از مرغان لانه و کاشانه ی خویش را با شاخ و برگ گیاهان و صدفهای رنگی سنگ ریزه های کف رودخانه و تکه های رنگی پارچه و ... تزیین می کنند.
آلاچیق برای جفت خود لانه ای می سازد و آن را با شاخه ها می پوشاند و کف آن را با علف فرش می کند و با سنگ های سفید دیواره ها را تزیین و با استفاده از پرهای رنگارنگ و بعضی از میوه ها و هر شئ زیبایی که امکان دست یابی برایش مهیا باشد می آراید و این خانه ی زیبا جایی امن برای عشقبازی آلاچیق است.
از این همه تلاش و کوشش که این پرنده ها می کنند می توان فهمید که در مغز کوچکشان حس زیبا پسندی و لذت از چیزهای زیبا وجود دارد.
بعضی از مرغان از دیدن خود در آینه و اجسام صاف و صیقلی لذت می برند. زاغ و کلاغ و بعضی از پرندگان دیگر اشیاء درخشان و طلایی را می ربایند و پنهان می کنند. و در فرصتهای مناسب به آن سر می زنند و به بازی و تماشای آن می نشینند!
این کارها برای چیست؟ برای خودنمایی است یا کنجککاوی؟ یا برای لذت بردن از زیبایی؟
نمی توان به این سوأالات جواب صریحی داد. اما هر عقل سالمی می تواند تشخیص دهد که در همه ی این کارها رگه هایی از زیبایی و زیبا پسندی و لذت از آن وجود دارد. و تا آنجا که انسان پی برده است لذت از زیبایی در حیوانات مربوط به جذب جنس مخالف و استفاده از آن برای تولید مثل است.
بنا بر نظر داروین حس زیبایی فرع و زاده ی جاذبه جنسی است. در آغاز زیبا آن است که از نظر جنسی مطلوب باشد و اگر چیزهای دیگری در نظر ما زیبا می آین از مشتقات و پیوندهای این منبع اصلی حس زیایی می باشد. و جاذبه جنسی و شهوت انسان عامل تأیین کننده ای در زیبا شناختی او دارد.
زنی نیمه برهنه از زنی پوشیده زیباتر به نظر می رسد. زیرا زن نیمه برهنه بیشتر باعث تحریک جنسی می شود تا زنی پوشیده.
زیبا بودن یک شیئ به علت مطلوب بودن آن است. یا به عبارت بهتر اگر ما چیزی را می خواهیم نه به آن دلیل که آن چیز خوب است بلکه به این دلیل آن چیز خوب است که ما آن را می خواهیم.
جاذبه و کشش دهر چیزی برای زیبایی آن نمی باشد بلکه به خاطر نیاز ما به آن زیبا می شود و ما آن را زیبا می بینیم. نیازهای افراد می تواند متغیر و مختلف باشد و شرایط نیز بر آن تأثیر دارد.
مردی که از گرسنگی در حال مرگ است یک ظرف غذا ممکن است همان اندازه زیبا باشد که یک زن خوش اندام و خوشکل در نظر یک جوان سیر. اگر این جوان سیر نیز دچار گرسنگی شود زیباترین پریان نیز زیبایی خود را از دست می دهند.
زیبایی در ابتدایی ترین مراحلش جلوه حسی آن چیزی است که بر آورنده و ارضا کننده ی میلی شدید باشد. وفرق این شئ زیبا با شئ مفید در اصل فقط در شرط وصف احتیاج است. هرچیز مضر و زیان بخشی زشت و هر چیز خوب و مفیدی زیبا می نماید.
شکر را نه برای شیرینیش می خوریم بلکه شیرینی آن در مذاق ما از آن روست که یکی از منابع مهم انرژِی ماست. و چون بدن نیاز اساسی به آن دارد ما آن را شیرین می پنداریم.
هر چیز مفیدی پس از مدتی لذیذ می گردد. مردم آسیای شرقی ماهی گندیده را بسیار دوست دارند زیرا تنها غذای ازت داری است که می توانند به دست آورند و به خاطر شرایط آب و هوایی بدن آنها به ازت نیاز فراوان دارد.
و بعضی از زیبایی ها به علت تکرار و عادت چشمان ما به آن است. اگر آسمان آبی زیباست به آن دلیل است که چشمان ما به رنگ آبی عادت کرده است و از آن لذت می برد. گیاه سبز و آسمان آبی زیباست اما در نتیجه عادت ممکن بود از آسمان سبز و گیاه آبی لذت ببریم.
هر چیز مقوی و محرک بدن باشد از زیبایی بهره ایی دارد. و زیبایی نور موسیقی و لمس ملایم به این علت است.تحقیقات نشان داده است که زشتی مایه کاهش نشاط و سوء هضم و ناراحتی اعصاب و... می گردد.
سانتایا می گوید : زیبایی لذتی است که وجود خارجی یافته است.
یا به قول هابز : زیبایی وعده لذت است.
یکی از دلایلی که می توان ثابت کرد که زیبایی زاده میل است: این است که شئ مطلوب پس از آنکه به دست آمد زیبایی خود را بعد از مدتی از دست می دهد.
در عاشقانه ترین داستانها و رمانها هیچ وقت عاشق و معشوق به هم نمی رسند و یکی از دلایل پایداری و بزرگی عشقشان همین است.
عده کسانی که آنچه را دارند همیشه دوست دارند خیلی کم است و کمتر است عده کسانی که اشیایی را که میل شان را بر نمی انگیزد زیبا بدانند.
چقدر جالب است مشاهده اینکه صورتی که دل انگیزی خود را در نزد ما بر اثر تکرار از دست داده است در دیده آنکه هنوز تکرار خسته اش نکرده است شو حقیقی و خیال مجسم می نماید. عشق مادر زیبایی است و عشق تنها مبدأ نخستین زیبایی است که در اشخاص است نه در اشیاء. اما خیلی چیزها هستند که به نظر ما زیبا می آیند و ظاهرا" هیچ گونه رابطه ای با عشق ندارند در این باره چه باید گفت و زیبایی جهان خارج را چگونه باید توجیه کرد؟
جواب این سوأل را نمی خواهم بدهم. دوست دارم نظر شما خوانندگان عزیز را بدانم و در آتیه ی نزدیک جواب این سوأل را از دید خودم خواهم داد. منتظر نظرات شما هستم.
لحظات شاد و خوبی داشته باشید.

با تشکر شاهو نعمتی




سنجاب کوچولو ( داستان کوتاه )

این اولین داستان کوتاهی بود که نوشتم مال چند سال پیش اون موقع تو انجمن چیا در سنندج بودم و این برای سایت انجمن نوشتم یاد باد آن روزگاران

سنجاب کوچولو

نزدیکای غروب بود. باد خنکی به درختهای پارک می خورد و اونا رو به همنوازی با خودش این طرف و آن طرف می کشید. انگار داشتند با آهنگش می رقصیدند. در گوشه ای خلوت از پارک نشسته بودم در افکارم غوطه ور بودم که صدای ضعیفی رشته ی افکارم را پاره کرد وقتی سرم را چرخاندم روبروم بچه ی کم سن و سالی را دیدم. با چشمای درشت , لبهای شکری و دستای پینه بسته ی که معلوم بود از فقر و شدت کار زیاد به این روز افتاده. با لباسهای کهنه و پاره پاره که چیز زیادی ازش با قی نمونده بود.
تو چشماش زل زدم خیلی آروم و بی رمق با همون صدای ضعیف گفت : آقا آدامس می خواهید من که هنوز نگاهم به قد و قواره کوچکش بود دوباره بهم گفت:
_آقا تورو به خدا تو رو به خدا یه آدامس بخرید ,آقا آدامس آدامس ...
_ می خرم ولی باید اینجا بشینی
_باشه آقا منم خیلی خستم چند دقیقه اینجا میشینم
نمی دونم چرا بهش گفتم پیشم بشینه. من که خودم وضعیت روحی مناسبی نداشتم و با اکثر اطرافیانم قطع رابطه کرده بودم.و حوصله هیچ کس نداشتم. از یه بچه می خواستم پیشم بشینه. شاید به حرف زدن باهاش احتیاج داشتم. حس می کرم که یه تکه از خودم ! با زحمت زیادی روی صندلی , کنارم نشست. صندلی فلزی که رنگ و رو رفته بود و چهره ای سرد و خشن داشت. مثل خیلی چیزا وخیلی از آدمهایی که هر روز از صبح تا شب می دیدم. اونقدر پاهاش نحیف و لاغر بود که به زمین نمی رسید , داشت با پاهاش بازی می کرد و آدامسها را نگاه می کرد. انگار داره با آدامسهاش حرف می زنه , مثل اینکه آدامسا بهش گفتند که بگه:
_آقا آدامسا رو نمی خری ؟ تو رو به خدا تورو به خدا از صبح تا حالا فقط چند تا آدامس فروختم.
آقا تورو به خدا خواهرم مریضه. باید پول جور کنم.
دلم آتش گرفت. خواستم تمام آدامسهاش رو بخرم. ولی دیدم پول ندارم که همشو بخرم , بعدشم مگه اون آدامسها چه قدر ارزش داشت چه کمکی می تونست به حالش بکنه. تو این فکرا بودم که بهم گفت:
خواهر کوچیکم رویا چند روز خیلی مریضه پول نداشتیم ببریمش دکتر. دختر همسایه مون یه مدت منشی دکتر بود , اسم این داروهارو برام نوشته که از داروخانه بگیرم(با اشاره به یک تکه کاغذکوچک که از جیبش در آورد). کاغذ به هم نشون داد و گفت:
_آقا اگه خواهرم اینارو بخور حالش خوب می شه؟
_آره حتما" خوب می شه (از داروهای تو کاغذ فهمیدم خواهرش سرما خورده وبدنش عفونت کرده)
سرش را پایین انداخت حس می کردم داره زیر بار غصه اینکه نمی تونه خواهرش را دکتر ببره عذاب می کشه و ناراحته , خواستم از ناراحتی درش بیارم پرسیدم اسمت چیه؟
_اسمم؟
تبسم کودکانه ای کرد و گفت:
_می دونی آقا بچه ها چی صدام می زنند؟
_با نگاه کنجکاوانه , بهش گفتم نه!
_بچه ها بهم می گن سنجاب
یه دفعه زد زیر خنده , خنده ای از ته دل. با اون صدای لرزانش گفت :
_ رویا بلد نیست بگه سنجاب می گه سنباب. هردومون زدیم زیر خنده , اونقدر خندیدم که آب از چشامون اومد. مدتها بود خندیدن یادم رفته بود ! آدمهایی که از اونجا رد می شدند مثل دیونه ها بهم نگاه می کردند. انگار اصلا" سنجاب کوچولویی اونجا نبود. کسی اونو نمی دید!!!
چه قدر هم این اسم بهش می اومد. با اون اندام ترکه ای و کوچولوش و شیطنتهای بچه گانش و اون دوتا دندون کرم خوردش, که وقتی می خندید از بقیه دندوناش جلوتر بود انگار که اونا هم تاب موندن نداشتند. ولی سنجاب کوچولو باز هم چهرش افسرده شد خیلی غمگین و دلشکسته بود. ازش پرسیدم چند سالته؟
_6 سال نه آقا شاید 7 سال , نمی دونم ولی مادرم می گه باید الان مدرسه بودی.
_ آقا آدامس نمی خری؟
منم چند تا آدامس خریدم ولی آدامسهارو دادم به خودش. اول قبول نکرد ولی اصرا کردم گفتم می خوام این پول رو بدی به داروهای رویا. اونم قبول کرد.
_ممنون آقا , من رویا رو خیلی دوست دارم آخه اون هنوز4 سالشه.اونم خیلی من دوست داره. آقا یعنی خوب می شه ؟آقا یعنی بازم بهم می گه داداش سنباب؟
_آره سنجاب کوچولوحتما" خوب می شه. به خاطر تو هم که شده خوب می شه خنده ی کرد و صورتس گل انداخت.
_.آقا خیلی دلم می خواست منم می تونستم مدرسه برم , درس بخونم , یه جفت کفش کتونی سفید داشتم, شلوار جین می پوشیدم, ازین تی شرت جدیدا که مد یکی داشتم.
دلم می خواست یه عالمه کاغذ سفید داشتم با یه جعبه مداد رنگی بزرگ که همه ی رنگای قشنگ دنیا رو داشته باشه ولی رنگای سیاهشودورمی انداختم , آخه من از سیاهی می ترسم. منو یاد... می اندازه. ویه پاک کن که همه ی فقر و بدبختیها رو باهاش پاک می کردم.. روی یه کاغذ سفید بزرگ یه نقاشی می کشیدم که توش همه ی رنگای قشنگ باشه. اول از همه یه خورشید بزرگ و نورانی اون بالا می کشیدم که همه جارو گرم و روشن کنه. بعدش یه عالمه گل می کشیدم گلای زیبا زرد, , قرمز, آبی...
برای تموم بچه های دنیا لباسای قشنگ و رنگا رنگ می کشیدم که دیگه بچه ایی بی لباس نمونه. برای همشون خونه می کشیدم خونه های قشنگ که پنجره هاش به سمت آفتاب باشه. که دیگه بچه ایی سردش نشه, شبا بی سر پناه نباشه. تو نقاشی من هیچ بچه ایی کار نمی کنه , همشون شادند تو مدرسه اند پیش پدر مادراشونند. اگرم مریض بشن زود میرن دکتر کسی ازشون پول نمی خواد. تو نقاشی من همه...
سنجاب کوچولوهی گفت و گفت از نقاشی قشنگش.
تو فکر فرو رفتم. به یاد تیتر روزنامه ها افتادم. که جارو جنجال زیادی به پا کرده بودند وتیتر همشون تقریبا" یکی بود: بیجه جنایتکار مخوف اعدام شد! شاید بیجه هم یک روز سنجاب کوچولویی بوده مهربون و خوش زبون. که اونم آدامس می فروخته شایدم گل می فروخته شایدم اونم به خاطر خواهرش کار می کرده شاید اونم نقاشی میکشیده نقاشیهای...
_آقا ایکبری یعنی چی؟
_ایکبری؟معنی خوبی نداره واسه چی می پرسی؟
_آخه دیروزظهر خیلی گرم بود هوس بستنی خنک کرده بود. رفتم بستنی بخورم ولی صاحب مغازه نذاشت برم تو. بهش گفتم پول دارم گدا نیستم. با اون شکمه گندش که مثل یه توپ بزرگ بود و اون سبیلای ترسناکش که یه دستش همش بهش بود. بر گشت بهم گفت :برو بیرون ایکبری جای تو اینجا نیست !
_آقا ایکبری یعنی چی؟
از خودم خجالت کشیدم بغض گلوم گرفت. احساس خفگی می کردم. سنگینی و غم تحقیر شدنش با تمام وجودم حس می کردم انگار که خودم باشم.
خیلی دلم می خواست بدونم کجا زندگی می کنه.خونه داره یا نه؟
_سنجاب کوچولو خونتون کجاست؟
_خونمون آقا خونمون اون پایین پایناست. خیلی پایین همونجا که خونه ها خیلی کوچیکه , سقفای کوتاه داره , سقفهاش با حلب روغن گرفتن کوچه های باریک داره پنجره های چوبی داره اونجا که...
_آقا پدرم خودش خونمون ساخت منم کمکش کردم.
صورتش, وارفت غم عجیبی وجودشو پر کرد کاملا" حس می کردم.
_سنجاب کوچولو پدرت کجاست؟
_پدرم
یه دفعه اشکاش سرازیر شد
_آقا می گن معتاد گرفتنش . نمی دونم کجاست. دلم براش خیلی تنگ شده. آخه من و رویا رو خیلی دوست داشت. رویا خیلی بهونشو می گیره. همش گریه می کنه میگه منو ببرید پیش بابام. مادرم مجبور اونو با خودش ببر سر کار.
_کار؟
_آره آقا مادرم تو خونه ی پولدارها کلفتی می کنه.
برای یه لحظه از خودم بی خود شدم نتونستم جلوی اشکامو بگیرم. قطره قطره از رو گونه هام غلطیدند پایین.
_آقا پلیسا خیلی بدند. من ازشون بدم میاد اگه اونا پدرم نمی گرفتند مادرم مجبور نبود بره رخت بشوره. پلیسا پدرم خیلی زدند. رفتم نزارم بزننش منم زدند. اونا خیلی بدند. مادرم همش گریه و زاری می کرد التماسشون می کرد . به پاشون افتاد بود اما اونا بردنش. من و رویا همش گریه می کردیم. رویا از ترس خودش خیس کرده بود. آقا خیلی دلم براش تنگ شده کاش الان اینجا بود.
اشکاشو با دستام پاک کردم. بغلش کردم حس عجیبی تمام وجودم رافرا گرفت. سنجاب کوچولو تو آغوشم خیلی معصوم و پاک بود.انگار که یکی شده بودیم.
برام از خاطرات خودش با رویا و پدرش گفت اونقدر که نفهمیدیم چه طور هوا تاریک شد.
سنجاب کوچولو جستی زد پایین. روبروم وایساد و گفت:
_. راستی اسمتون چیه ؟
_ اسمم. اسمم انسان. انسان
_سنجاب کوچولو لبخندی زد و گفت: چه اسم قشنگی کاش همه دنیا اسمشون انسان بود. به رویا می گم با یه انسان دوست شدم. می دونم خوشحال میشه. نمی تونستم حرف بزنم خشکم زده بود.
. سنجاب کوچولو در هیاهوی شلوغی پارک نا پدید شد.
هوا تاریک شده بود. باد خنکی می آمد. روی صندلی پارک دیگه کسی نبود.